نميدانم كه امشب
ميان راز دستانت
تا كجا پرواز يادم ميدهي!
اينكه من هر بار بالاتر
در تمام خاطراتم با تو پرسه ميزنم
اينكه من بي بال و پر هم اوج ميگيرم
هم سرا پا حس ميكنم هم كه بهوشم
اينكه من با سايه ات در زير مهتاب ميرقصم
هم كه ميخندم هم به همراهت اشك ميريزم
تو تصور كن من چگونه بي تو شبهايم
تا به صبح ديوانه باشم؟
من به اين سايه و اين تكرار عادت كرده ام
من به اين عاقل نبودن تا ابد با تو لباس بخت پوشيدم
اينكه تكرار ميشود هرشب به مثل هرشبم
با همين تكرار من زنده ام
با همين تكرار!
#نگار_دزكي_زاده
21/12/2017


دلنوشته های بنفش

به گمانم رد پاي پاييز به جا مانده است
وگرنه من زمستان، هم بهار و هم تابستان را
باز به يادت!
در كوچه هايي كه پر از بوي باران پاييزيست قدم نمي زدم
اگر فقط پاييز فصل عاشقيست!
پس چرا رنگهايش،
زيباييهايش و حس عاشق بودن را
 به همه فصلها با خود ميبرم؟
#نگار_دزكي_زاده
12/11/2017


دلنوشته های بنفش

چه باشم، چه نباشم!
تو دستم را بگير
نوازش كن تو موهاي مرا

همين جا در هوايت
چه باشي، چه نباشي!
روي اين نيمكت بيرنگ و سرد
داغيِ اشكم
و حتي تپش قلبم!
به من ميگويد اينجا
آخرِ خط نيست، برپا!
نه!،
حتي يك خيال هم نيست
فقط حرف نزن، گوش بكن
صدايي هم كه نيست
جز صداي زندگي!.
يك صداي دلنوازِ لالايي
آسوده ميخوابم دگر
خيالم راحت است
گرچه باشم، گر نباشم
#نگار_دزكي_زاده
3/10/2017


دلنوشته های بنفش

دوست صبور قصه هايم بود
خواستم فقط سرنوشتم را براي خدا تعريف كند
او رفت و روزهاي زيادي هم رفتند و من ديگر يادم رفت كه از تنهايي مي ترسم
 يادم رفت كه گرسنه ام
ديگر يادم نيست كه زماني من هم شبها با نوازش دستان مادرم ميخوابيدم
در همين خانه اي كه ديگر نيست
اما نميخواهم از يادم برود كه
دلم هرگز براي شاديهاي كودكانه ام تنگ نميشد
اگر هيچ وقت نبودم
او رفت و يادش رفت كه اسمش قاصدك بود من ماندم و يادم نميرود كه خدا هنوز هم ساكت است و فقط نگاه ميكند
#نگار_دزكي_زاده

#كودكانِ_جنگ
3/09/2017


دلنوشته های بنفش

براي احساسهاي گم شده ام آوازي دارم
مرا به زندگي برگردان
به من جايي بده
لباسي بر تنم كن
در كدامين شهرِ بي روح
خود را پيدا كنم !
خيالي نيست كه خواب مانده ام
از نفس كشيدن به جا مانده ام
تو مرا با هر نفس در خيالم درياب
آوازي نخوانده داشتم
كه در خواب فرو رفتم
مرا از خواب بيدار كن
من از نبودن در كنارت خيلي ميترسم
مي گويم مثل هربار
اين خيالي نيست
اما تو باز هم باور نكن
من كمي بيشتر از خيلي
 فقط يخ زده ام.
#نگار_دزكي_زاده
18/07/2017


دلنوشته های بنفش

به پاي لحظه ها نشسته ايم،
به دنبال آينده ميگرديم در ميان ثانيه هايي كه اجازه نميدهند حتي به اندازه همان يك ثانيه به آنها فكر كنيم و عقب ميمانيم
چه زود ميگذرد و صحنه ها دنبال بازيگر ميگردند
 و ما جاي ديگري نيستيم به جز در دل اين صحنه ها،
بازيگريِ خوب يا بد انتخاب ماست اما بودن در آستينِ چرخِ بازيگر، به اجبار ماست
در خاطرمان مانْد آنچه سراپا ما را نگران كرد
اما از خاطرمان رفت هر چه پا به پا به ما اميد داد
گاه نيستيم و يك صحراي بدون باران و تا دور دست هيچ،
گاهي  هم هستيم و با يك خيالِ سبزِ باراني،
آنجا كه آوازمان تمام شد هماني كه از عمق دلمان خوانديم همانجا با خاك يكي ميشويم
بعد از آن!
گاهي در خاطر كسي پرسه ميزنيم و گاه هيچ، كه خوب بوديم يا كه بد يا كه انسان يا كه پوچ
انتظاري نيست " حس ديدن" از يك نماي تاريك بيابان،  يا كه  زير يك چراغ خاموش
فرقي ندارد در سياهي، گلي زرد باشد يا كه آبي
زيباييم يا كه زشت به انديشه ماست
روشن باشد يا كه تاريك
اين
صورت ماست

#نگار_دزكي_زاده
9/06/2017


دلنوشته های بنفش

به اندازه چشمانت مرا ببين
به همان اندازه كه قلبت بزرگ است مرا دوست بدار
از من بيشتر فاصله بگير وقتي دستانت به من نميرسد
با من حرف نزن اگر زبانت همقدم با دلت نيست
جاي من در روياي بيگانه ها نيست
ورق نزن دفتر دلم را
دفتر دو برگ ورق زدني نيست
يك صفحه از عشق و ديگري مرگ،
همين!
اين را به خاطرت بسپار
#نگار_دزكي_زاده
27/05/2017


دلنوشته های بنفش

نميدانم كه امشب
ميان راز دستانت
تا كجا پرواز يادم ميدهي!
اينكه من هر بار بالاتر
در تمام خاطراتم با تو پرسه ميزنم
اينكه من بي بال و پر هم اوج ميگيرم
هم سرا پا حس ميكنم هم كه بهوشم
اينكه من با سايه ات در زير مهتاب ميرقصم
هم كه ميخندم هم به همراهت اشك ميريزم
تو تصور كن من چگونه بي تو شبهايم
تا به صبح ديوانه باشم؟
من به اين سايه و اين تكرار عادت كرده ام
من به اين عاقل نبودن تا ابد با تو لباس بخت پوشيدم
اينكه تكرار ميشود هرشب به مثل هرشبم
با همين تكرار من زنده ام
با همين تكرار!
#نگار_دزكي_زاده
21/12/2017


سکوت آیینه

به گمانم رد پاي پاييز به جا مانده است
وگرنه من زمستان، هم بهار و هم تابستان را
باز به يادت!
در كوچه هايي كه پر از بوي باران پاييزيست قدم نمي زدم
اگر فقط پاييز فصل عاشقيست!
پس چرا رنگهايش،
زيباييهايش و حس عاشق بودن را
 به همه فصلها با خود ميبرم؟
#نگار_دزكي_زاده
12/11/2017


سکوت آیینه

چه باشم، چه نباشم!
تو دستم را بگير
نوازش كن تو موهاي مرا

همين جا در هوايت
چه باشي، چه نباشي!
روي اين نيمكت بيرنگ و سرد
داغيِ اشكم
و حتي تپش قلبم!
به من ميگويد اينجا
آخرِ خط نيست، برپا!
نه!،
حتي يك خيال هم نيست
فقط حرف نزن، گوش بكن
صدايي هم كه نيست
جز صداي زندگي!.
يك صداي دلنوازِ لالايي
آسوده ميخوابم دگر
خيالم راحت است
گرچه باشم، گر نباشم
#نگار_دزكي_زاده
3/10/2017


سکوت آیینه

تبلیغات

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

Misaeluhwavb53 House مرجع کنکور ایران کمیته هولاهوپ توتال کیک بوکسینگ تبیین پساپس هر چی که بخوای همه چی موجوده